داستان زیبای فندک

جان گفت:« من يک خواب ديده ام که مي خواهم برايت تعريف کنم. در يک کافي شاپ ايستاده بودم و داشتم با چند تا از دوستانم صحبت مي کردم. جمعه شب بود و کافي شاپ پر مشتري.

صداي بلند موسيقي فضا را پر کرده بود. احساس خوبي داشتم. پول به اندازه کافي در جيبم بود و خيالم از هر نظر راحت.» شيشه اتومبيل را پايين کشيد و هواي تازه را به ريه هايش فرستاد و ادامه داد:« نوبت من بود که براي بچه ها قهوه بگيرم.

بلند شدم و يک دفعه چشمم به دختر جواني افتاد که به من لبخند مي زد. با خودم گفتم اگر الان بيدار شوم حتماً در حال خنده هستم. مي داني گاهي اوقات آدم در خواب دقيقاً مي داند دارد خواب مي بيند. بعد يک پسر بچه داخل کافي شاپ آمد. اول او را نديدم ولي به نظرم آشنا بود. لاغر بود اما به نظر ورزيده مي آمد.

عصبانيت از قيافه اش مي باريد. يک پيت پر از بنزين در دستش بود و همانطور که جلو مي آمد تلو تلو مي خورد. سرم را بالا گرفتم و ديدم جلويم ايستاده است. در همان وقت بنزين را تو صورتم خالي کرد.

بعد ديدم توي جمعيت ايستاده ام و همه سعي دارند از من دور بشوند. فقط آن پسر بچه جلويم ايستاده بود و پوزخند مي زد. بنزين سر تا پايم را خيس کرده بود. حتي توي چشمم رفته بود و آن را مي سوزاند.»

داستان چهار دانشجو (طنز)

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

قصه عشق جالب و خواندنی

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.       

پيرمرد, پسر زندانی و شخم زدن زمین!

پیرمردی تنها در روستایی زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود...

مناجات گنجشك با خدا

 گنجشك با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگاه ميدارد…..

داستان عشقي، تلخ و شيرين

اين يکي از داستان هاي عشقي، تلخ و شيرين است پسري  به نام دارا در يکي از روستاهاي کوچک زندگي مي کرد.او18 سال داشت و بسيار زيبا بود

قصه ي ليلي

خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد.

داستان عشقي زيبا

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده  بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و...

زیباترین چیز در دنیا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

در محله اي از تهران..

کوچه ي بسيار باريکي است به اسم کوچه ي آشتي کنان. ..

توییت های لیمونات

دنبال کردن Twitter سایت

تماس با ما

ایمیل به ما

گفتگوی مستقیم